تبليغاتX
اسب بی سوار

اسب بی سوار

تحفه ای یافت نکردم که فدای تو کنم... یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تو

هميشه تو يه ارتفاعي از جو ديگه ابري وجود نداره.....اگه ديدي آسمون دلت ابري بود بدون به اندازه كافي اوج نگرفتي......

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 10:43 توسط آسیه |

از بچه گی با هم بزرگ شدیم.با هم بودیم.من و غم و تنهایی.........اونا بزرگ شدن .......ولی من هنوز کوچیکم.....

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:0 توسط آسیه |

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد.عشقها میمیرند.

رنگها رنگ دگر میگیرند.وفقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده و باقیمانده

به جا می مانند.........

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 16:41 توسط آسیه |

در زمانی که وفا قصه یبرف به تابستان است.وصداقت گل نایابی است.ودر آیینه ی چشمان عابر ظالم بی عاطفه ی غم جاریست....    

به چه کس باید گفت با تو خوشبخترینم............

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 13:50 توسط آسیه |

 

هر گاه یک مسیحی میمیرد بر سنگ مزارش صلیبی می آویزند تا همه بدانند

که آنجا گوریست.تو نیز بر گردنت صلیبی بیاویز تا همه بدانند که سینه ی تو

گورستان عشق من است.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 14:27 توسط آسیه |