هميشه تو يه ارتفاعي از جو ديگه ابري وجود نداره.....اگه ديدي آسمون دلت ابري بود بدون به اندازه كافي اوج نگرفتي......![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 10:43 توسط آسیه
|

از بچه گی با هم بزرگ شدیم.با هم بودیم.من و غم و تنهایی.........اونا بزرگ شدن .......ولی من هنوز کوچیکم.....
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 23:0 توسط آسیه
|

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد.عشقها میمیرند.
رنگها رنگ دگر میگیرند.وفقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده و باقیمانده
به جا می مانند.........
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 16:41 توسط آسیه
|

در زمانی که وفا قصه یبرف به تابستان است.وصداقت گل نایابی است.ودر آیینه ی چشمان عابر ظالم بی عاطفه ی غم جاریست.... به چه کس باید گفت با تو خوشبخترینم............
+
نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 13:50 توسط آسیه
|

هر گاه یک مسیحی میمیرد بر سنگ مزارش صلیبی می آویزند تا همه بدانند که آنجا گوریست.تو نیز بر گردنت صلیبی بیاویز تا همه بدانند که سینه ی تو گورستان عشق من است.![]()

+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 14:27 توسط آسیه
|
